شنبه16شهریور 92
با عرض پوزش بابت تاخیرمان.که دلیلش حجم کار و آشفتگی درون و عدم حوصله و نداشتن عکس می توان تعبیر کرد... القصه دو تا جمعه قبل البته شب جمعه اش یعنی 31مرداد،در خانه نشسته بودیم و بابا رضا گفت ما چقدر پدر و و مادر بی حالی هستیم. الان این بچه باید تو پارک بازی کنه و ما اینجا نشسته ایم. خلاصه عذاب وجدان معنویش گرفته بود و نتیجه ش این شد که رفتیم پارک پلیس نزدیک خونه. منم یه گوشه نشستم و بازی کردن های ملت رو تماشا می کردم. کنار زمین بازی چند تا خانوم بودن که صورت بچه ها رو نقاشی می کردند.با بابایی اصرار کردیم تا صورت شما رو هم نقاشی کنند. با یه ژستی گفتی:نیمخوام. صورتم خش می افته. از خنده من و بابا و خانوم نقاش نمی دونستیم چه کنیم.این...








